آخرین نامه خوابيدي بدون لالايي و قصه بگير آسوده بخواب بي درد و غصه ديگه كابوس زمستون نمي بيني توي خواب گلهاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه جاي سيلي يا يه باد روش نمي مونه ديگه بيدار نمي شي با نگروني يا با ترديد كه بري يا كه بموني
رفتي و آدمكا رو جا گذاشتي قانون جنگل رو زير پا گذاشتي اينجا قهرن سينه ها با مهربوني تو تو جنگل نمي تونستي بموني دلتو بردي با خود به جاي ديگه اونجا كه خدا برات لالايي ميگه ميدونم ميبينمت يه روز دوباره توي دنيايي كه آدمك نداره
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:40  توسط راز
|
گفتي منو دوست داري تو گفتي عاشق چشمام شدي تو گفتي احساسمو دوست داري تو گفتي قلبت مال منه تو گفتي بوسه هامو دوست داري تو گفتي قصه هامو دوست داري تو گفتي دوست داري نوازشت كنم تو گفتي ميخواي تو بغلم بگيرمت تو گفتي همدرد تو منم تو گفتي همراز تو منم تو گفتي شب و روز من تواي تو گفتي تنها يار من تواي تو گفتي... تو همه اينها رو گفتي ولي من فقط مي گم اگه تو نباشي من مي ميرم.